همه بر این باور
اگر از عاشق و معشوق
یکی رفت ز دست
دیگری نیز فنا خواهد شد
باورم نیست
چنین قاعده ای هست بر آن
چرخ می چرخد و با چرخش خود
صحنه ها میسازد
لحظه ها پردازد
من از این گردش چرخ
داستانی دارم
یک زمان زار و نزار
خسته ا ز تنهایی
در غم رفتن یار
در پی گمشده ام
از دیاری به دیار
ره سپردم با چرخ
تا رهم از غم یار
چرخ گردون ناگاه
باز ماند از گردش
و مرا بر سر کوی دگری
وانهاد از چرخش
و در این کوی رفیقی چون من
سالها پیش بزیر آمده بود
ما دو جا مانده ز راه
باز بر چرخ سوار
و به همراه امید
پای در راه شدیم
تا کجا باز یکی
ببرد با خود دوست
و دگر باره یکی
باز ماند از راه
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر