عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه

نسترن و پروانه



یه روز تو یک باغ قشنگ
لای گلای رنگ به رنگ
تو ماه سوم از بهار
باغ شده بود یه لاله زار
یه شاپرک اومد بیرون
خندون و شاد و مهربون
بال و پرش رنگ و وارنگ
هر یکی شون هزار تا رنگ
مثل بلور قد و بالاش
دو کوه نور دو تا چشاش
نشست رو شاخ نسترن
پاهاش بلور بار فتن
غنچه گل به عشق اون
لبش واشد خنده کنون
نسترن از بوسه اون
مست شده بود دون دون
از بوته ها میرفت بالا
نشون بده به غنچه ها
ذوق زده توی شاخه ها
گاهی زمین گاهی هوا
شاپرکم نگاش میکرد
خنده به این کاراش میکرد
شب که میشد گلها همه
جمع میشدن با همهمه
قصه عشق نسترن
به شاپرک به هم بگن
*****************
چه روزگار خوبی بود
روزها همش آفتابی بود
صبح که ز خواب بلند میشد
دهان غنچه وا میشد
تا شاپرک پر بزنه
به نسترن سر بزنه
شهد لباشو برداره
شادی براش بار بیاره
تو باغ یه جوی آبی بود
شب هایی که مهتابی بود
میرفت کنار جوی آب
نگاه میکرد به ماهتاب
ستاره ها بال میزدن
الماس و غربال میزدن
مهتاب خانم میون آب
میرقصیدش با پیچ و تاب
شاپرکم دنبال اون
پرپر میزد تو آسمون
یه شب که مهتابی نبود
کنار آب نشسته بود
دید پیر مرد باغبون
اومد نشست کنار اون
شمع شب افروز رو گیروند
شاپرکو از جاش پروند
به عشق شعله رقص کنون
پرید هوا مثل کمون
چرخید و چرخید تا سحر
تا شعله سوختش بال و پر
صبحی که باغبون پاشد
روون به سوی گلها شد
وقتی رسید به نسترن
دید که چشاش منتظرن
با یک صدای نگرون
پرسید ز مرد مهربون
وقتی تو راه میومدی
شاپرکم رو ندیدی ؟
از دو تا چشم باغبون
دوقطره اشک چکید بیرون
دستی به نسترن کشید
آهی ز سینه بر کشید
اشکاشو نسترن که دید
قد و بالاش یکهو خمید
خم شد و سر گذاشت رو خاک
ناله زنون از دل پاک
فهمید که شمع بد سگال
شاپرکو سوزونده بال
شب دیگه گل ها دور هم
جمع نشدن از فرط غم
شاخه نسترن خمید
خنده او هیشکی ندید

هیچ نظری موجود نیست: