سحر پروانه ای با شمع گفتا
ترا از سوزش جانم چه حاصل
خجل شد اشکریزان داد پاسخ
مرا خصلت بود نی حق نه باطل
تو گرد شعله میگردی دمادم
بسوزی گر شوی یک لحظه غافل
اگر عاشق به شمعی خود بسوزی
دل بی عشق را آسوده ساحل
ترا پروردگارت عشق آموخت
مرا سوزاندن جان در مقابل
تو خود میسوزی و من جان خود را
نه من دیوانه نی پروانه عاقل
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر