به غیر عشق تو هرگز سخن نمی رانم
چو مرغ خسته دگر نغمه ای نمی خوانم
به دام عشق تو افتاده است مرغ دلم
بدانزمان که نگاهت تنیده بر جانم
کمند طره گیسوی مشک فام تو ام
چنان به حلقه در آورده دل که حیرانم
شکوه رقص دل انگیز تو به شاخه گل
دلم به زیر کشید از فرازایوا نم
طنین خنده شیرین و شادمانه تو
نشست بر دل من وصف آن چه بتوانم
کنون زمان جدایی فرا رسیده مرگم باد
تو پر کشیدی و آزاد من به زندانم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر