عجبم آید از این چرخ کبود
که چنان نقش زند بود و نبود
گل و پروانه و بلبل به بهار
همه آیند گلستان یک بار
چون گلستان برود فصل خزان
گل و پروانه رود همره آن
لیک در خانه من این عجب است
من ندانم به کدامین سبب است
چون که پروانه در آمد به خزان
لاجرم رفت گلستان ز میان
تا که پروانه برفتش به خزان
باز گردید گلستان به میان
این چه سریست که در باغ وجود
باغ گل بی گل و پروانه نبود
لیک در خانه من جای یکیست
گل و پروانه بهم نتوان زیست
راضیم من به رضایت ای دوست
هر چه را قسمت من هست نکوست
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر