
آمد بهار ودلشدگان را قرار نيست
آنرا كه بي قرار نباشد بهار نيست
رمزيست در طبيعت و رازيست در بهار
كان جر به عاشقان به كسي آشكار نيست
عشق است شادماني جان و بهار روح
آن را كه عشق نيست بهاري به كار نيست
نوروز ماه و بهمن و دي بي تفاوت است
در وصل يار اگر كه دل اميدوار نيست
زيباتر از سپيده صادق در اين جهان
نوري به چشم عاشق شب زنده دار نيست
دنيا اگر بهشت برين است دوزخ است
گر حوري بهشتي ات اندر كنار نيست
هر بامداد دامن صحرا بگير و باغ
فرصت مده كه جهان پايدار نيست
درويش شو كه تلخ بود كام زرپرست
مستي گزين كه كاخ امل استوار نيست
زيبائي طبيعت و سرسبزي بهار
در قصرهاي محتشم و زرنگار نيست
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر