عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲, دوشنبه

دريا و جنگل


درياي متلاطم و طوفان زده زندگي ما با بلعيدن پروانه آرام گرفت
تلاش ها ؛ تكاپوها ؛ دردها ؛ رنج ها؛ مسافرت ها ؛ جابجائي ها
نگراني ها ؛ رفت و آمد ها ؛ ديد و باز ديد ها ؛ احوالپرسي ها
تماس ها ؛ تلفن ها ؛ نامه ها ؛ ميهماني ها ؛ خويشي ها ؛ دوستي ها
دوست داشتن ها ؛ همراهي ها ؛ دلتنگي ها ؛ همه و همه پايان گرفت
سكوت و سكون سايه شوم و تاريك خود را بر زندگي انداخت و بي
هدفي و بيهودگي و يكنواختي در عمق روح و جسم زندگي جاي گرفت
اميد رفت ؛ آينده خاموش شد ؛ ساختن متوقف شد ؛ دلخوشي پايان گرفت
خنده بر لب شكست ؛ چشم ها پر آب ماند ؛ دل خمود ؛ روح آزرده شد
گل از جلوه افتاد ؛ بهار از طراوت خالي شد ؛ باغبان تنها شد ؛ شقايق ها
بي همراه شدند و همه چيز به اتمام رسيد
پروانه رفت ؛ شاپرك پريد ؛ پروانه مرد
هيهات كه زندگي جاريست

جنگل زندگي

زندگي قصه نامردي هاست
داستان دل ودلسردي هاست

هيچكس رابه خداراهي نيست
جاي همدردي و همراهي نيست

دوست از پشت به خنجر زندت
تا كله چرخ دهي سر بردت

عشق ودلداده گي وشيدائي
در بر جمع ندارد جائي

ز صداقت ز صفا نيست اثر
اعتمادي به وفا نيست دگر

زندگيها همه سرخوردگي است
عشق ها موجب افسردگي است

عشق پروانه به هنگام شتاب
برسر شمع دگر رفت به خواب

دگراز مهر و محبت تو مگو
زآدمي لطف و رفاقت تو مجو

همه در فكر معاشند و شكم
چنگ ودندان بنشانند به هم

هر كه زورش برسد برتوهمي
ببرد مال و منالت به دمي

جنگل است اين كه بجاي كفتار
آدمي جا زده خودبا گفتار

شيروروباه و شغال از پي هم
كرده پر جنگل انساني هم

در چنين جنگل و مرداب كثيف
حيف از ماندن انسان لطيف

منجلابي كه در آن غوطه وريم
زندگي نيست از آن در گذريم

جاي پروانه نباشد مرداب
به كه پروانه رهيدازگرداب

هیچ نظری موجود نیست: