
پرده شب دريد . آ سمان روشن شد فرشته اي به من لبخند زد فرشته همان پروانه من بود.گفت من در اينجا چشم براه توام. آنقدر ازاشك شوق دل سوخته راآب زدم و خاطر شوريده را راه بردم تا سپيده دميد
صبح شد و چشم و خيالم در جستجوي معشوق به آسمان دوخته شده بود. كبوتري در هوا مستي مي كرد به هر طرف پر زد تا خود را در آستانه پنجره اطاق من انداخت. رفتم و هم چو جان شيرين در
آ غوشش كشيدم و او را به صورتم چسباندم
دلش ميطپيد و در چشمش زاري بود. مي خواست بپرد اما نمي توانست از بالش خون مي چكيد انگشت مرا با پنجه گرفته بود تا نيفتد سرم را در سينه اش پنهان كردم و گريستم . اشك من و خون او به هم پيوست
گفتم من هم مي خواهم بپرم ولي بالم را روزگار شكسته و تنها و بي كس مانده ام مي دانم كه تو را پروانه ام فرستاده تا تنها نباشم بيا تا با هم بسوزيم و بسازيم
من و كبوتر زخمي هم درد و هم آ شيان شديم هر روز صبح روحم را مي گرفت و با خود به آ سمان آبي مي برد و من در باغ آ سمان شعر مي سرودم و پروانه ام را با گلهاي باغ آ سمان زيباتر ميكردم
ذرات هوا هريك عاشق و معشوق و غصه و قصه اند كه در هم آ ميخته زير و بالا مي شوند و در تنگناي اين آ سمان به عذابند
مي خواهند اين سقف كوتاه را بشكافند و خود را به داوري تا به آستان خداي عشق و نيكي
برسانند به آ نجا ئي كه پروانه من است
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر