
تا آنجا گفتيم كه آنقدر بال و پر زدم تا در اوج افلاك گمشده را يافتم
اما دنباله داستان:
اما آنكه به وصال رسيد من نبودم وجود ديگري در من بود وجودي كه به هيچ حد و شكل و وصفي در نمي آيد يك لحظه با من دم ساز و مهربان است و لحظه ديگر مرا مي گذارد و مي رود هر اسمي بر او بگذاريد نا رساست جان و روان و روح وضمير و باطن و هر چه از اين ها بگوئيم باز او را نگفته ايم
من سايه اي از اين وجود بيش نيستم و از خود اختياري ندارم سايه وار به دنبال او مي روم و به سر مي دوم و دائم در پيچ و تابم بر هر زخمي كه به او برسد اشك مي ريزم بر هر گلي كه به او بخندد آ فرين مي گويم از درد او فغان مي كنم و به مقام هر نشاطي كه به او دست مي دهد پاي مي كوبم و ترانه مي سرايم
من اين وجود فرمان روا را كه هستي من بسته به وجود اوست دل مي خوانم آري من به خواهش دل شعر مي سرايم و و صف معشوقي را مي كنم كه او در آ سمانهاپيدا كرد
از انجاهائي كه نمي دانم كجاست آنجائي كه دل مي رود و من خبر ندارم آ هنگي مي شنوم و حالي مي گيرم و نغمه مي سازم شايد دل بداند اما من نميدانم چه نوائي مي زنم و چه مي گويم من سازم و دل ساز زن مگر ني مي داند كه ني زن چه مي خواهد مگر ما مي دانيم آن سازنده بزرگ كه اين همه هاي و هوي و ناله و افغان از موجودات بر مي آوردچه مي گويد و چه مقصود دارد آن حال راكه دل پيدا مي كند از ناي گلو سر مي زنداين كلمات و معاني چوب و سيم ساز است
چوب و سيم كه معنا ندارد
در كاروان زندگي خداوند كسي را بي دل و دلي را بدون شعور نيافريده است
دنباله دارد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر