عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۸۷ فروردین ۲۶, دوشنبه

براي مادر پروانه در سالروز وفاتش




به مناسبت 31 فروردين 1347

چهل سال انتظار به پايان رسيد . پروانه ات به دامانت پناه آورد. به جائي كه يك لحظه از آن غافل نشد. در شادي و شورو در درد ورنج آرزوئي جزرسيدن به تو نداشت وامسال در كنار توست تا به دوري ها پايان دهد و دل پر دردش را بر تو بگشايد و از بد روزگار و مردمان نابكارش كه او را لحظه اي دل خوش نداشتند برايت داستان ها بگويد
مانند دوران كودكيش او را در بر گير هنوز به همان صداقت كودكيست هنوز با مرگ يك برگ گل اشك مي ريزد هنوز با يك لبخند شاد و با يك اخم در هم مي شود اوبا زماني كه تو رفتي فرقي نكرده از لحظه اي كه رفتي تنها ماند و هميشه تنها بود . او هميشه تو را مي خواست و با تو راز و نياز داشت به حرف ها يش گوش فراده واو رادرآغوش مهربانت بگير كه به قول خودش سالهاست آغوشي مهربانانه او را در بر نگرفته است
درد جسمش را تحمل كرداما درد روحش او را از پا انداخت به درد دلش گوش كن و بر آنان كه دلش را به درد آوردند نفرين كن تا در هر دو جهان خداوندآرامش رااز آنان باز گيرد
برايش عروسك پارچه اي كوچك بساز تا او را شاد كني چرا كه فقط عروسك هاي ساخت دست تو او را شاد مي كند به او از صندوقچه خود نقل و نبات بده تا سرگرمش كني چون سال ها به دنبال مزه شيريني هائي بود كه تو به او مي دادي و هيچ شيريني ديگري را دوست نداشت
او را بر زانوان مهربانت بنشان و برايش ازفرشتگان خداوند بگو از آنان كه خود و او در ميانشان جاي داريد
پروانه ات عاشق گلهائي است كه تو دوست داري او را به باغ بهشت ببر و برايش از گلهاي شمعداني و اطلسي و شاپسند بچين تا خنده بر لبا نش باز گردد چرا كه سالها لبان زيبايش به خنده واقعي باز نشد و جز درد و رنج در اين دنيا نديد
برايم پيغام داد كه در كنار توست خيالم آسوده شداو را تنگ درآغوش گير واز محبت خود سيراب كن كه در گذر عمر محبتي صادقانه و بي ريا به خود نديده و هرچه ديد ريا و تظاهر و خود خواهي و خود پرستي بود
او رادرياب و دلش راازاين دنياي دون دور ساز و برايش از خدائي كه ميدانم تو را واو را دوست دارد تقاضاي آرامش وآسايش كن



به مناسبت
سالگرددر گذشت مادر پروانه

سا لگرد مادرت از ره رسيد
رفتي و پيغام تو بر من رسيد
گفت قاصد شاپرك هنگام خواب
داد پيغامت رها شو از عذاب
گفت من با مادرم همسر شدم
آتشي بودم كه خاكستر شدم
دركنار مادرم از رنج و درد
آ رميدم من رها گشتم ز درد
روحم ازاد و ز غم گشته رها
وا نهادم جسم با غم مبتلا
سال هاراهم به مادر دور بود
خانه ام باخانه اش مهجوربود
روز و شب هاي زيادي با خيال
بهر ديدارش زجان بگشوده بال
با گلاب اشك خود آن خانه را
شستشو ميدادم آن گل خانه را
شاد وخوشحالم دراين سال جديد
مي توانم مادر از نزديك ديد
در كنارش سرخوش و آسوده ام
راه او را سال ها پيموده ام
اشك هااز دوريش افشا نده ام
نام اورا بر زبانم رانده ام
صد بلا بر اين دلم نازل شده
تا چنين جائي مرا منزل شده
قدر آن را خوب ميدانم امان
توبه درد و رنج هجرانم نمان
خوب ميداني چه شب هااز خدا
آرزو كردم دهد اين لحظه را
راه من كوتاه شد غمگين مشو
راه خود بر گيرو اندهگين مشو
گفتم اي قاصد به يارم بازگو
راه من در يك جهت با راه او
من ترا از جان خود همره شدم
از درون جان تو آگه بدم
ليك اي پروانه زيباي من
يار درد آلوده در دنياي من
در كنار مادرت خرسند باش
با من اما بر همان پيوند باش
راه ما از هم جدا هر گز مكن
بي وفائي با من عا جز مكن
برتو و بر مادرت از من سلام
دوستت دارم به جانم يك كلام
بعد تو من تاابد افسر ده ام
بي توازاين زندگي آزرده ام
روح تو در قالب جسم من است
آرزويم در كنارت خفتن است
خوب مي دانم چه سان افروختي
شمع گشتم تا تو خود را سوختي
شمع بي پروانه ام نورم برفت
شادي و شيريني و شورم برفت
گر خدا منت گذارد بر سرم
بر نشاند سايه مهرش سرم
دست در دست تو بگذارد مرا
از غم هجرت رها سازد مرا

هیچ نظری موجود نیست: