
در رويائي نه چندان دور
كمي آن طرف تر از بيداري
انديشه ام كرم ابريشم را پروانه مي ديد
نمي دانم چه كسي پروانه را خواست كه بي خبر رفت
قصه ام نبود
او پيش من بود
شاهپرك؟
نه شرغ شرغ آفتاب رفته بود
ديوار؟
نه او هنوز داشت براي خاطرات تلاقي مي ساخت
علف ها؟
نه آنها هنوز داشتند هرزي را به شبدرها تفهيم مي كردند
گل هاي پونه؟
نمي دانم
آنها كجا رفتند؟
و چرا بي خبر؟
مثل پروانه
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر