عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۸۶ اسفند ۹, پنجشنبه

براي پسرم نوشته هاي پروانه


براي پسرم

تو الفباي دوست داشتن را در اغاز كلاس جواني فرا ميگيري و واژه دلبستگي را خواهي شناخت و خواهي اموخت.
اي دوست. خواستن انگاه زيبا و دلپذير خواهد بود كه دريچه اي بر باغ شروع زندگي باشد و پايه هاي استوار اينده ان انچنان محكم و استوار باشد كه تند باد پيامد هاي زمانه انرا نلرزاند و ويران نسازد.
دل بستن انگاه هميشگي خواهد بود كه واژه هاي عزت و شرف و انسان بودن را در كنار خود داشته باشد و در زير سايه اين خصائل اخلاقي در زماني كه بايد ارامش و اسودگي را به روزهاي زندگي هديه دهد.
به ياد داشته باش زماني خواهي توانست ادعاي عاشق بودن كني كه حريم و حرمت عشق و زندگي را پاسدار باشي و وجدانت را از الودگيهاي زمانه دور نگهداري.
پروانه
1370
بهار نخستين با چشماني كوچك غريبه وار بر من و دنيا نگريستي
بهار دوم خندان و گريان در جستجوي مكاني گرم به ا غوشم پناه اوردي
بهار سوم چنگ بر دامانم اويختي تا استواري قدمهايت را ايمن داري
بهار چهارم با شيرين زبانيت لبخند اميد را بر لبانم شكوفا كردي
بهار پنجم خانه از هياهوي جست و خيزها يت به ترنم بود
بهار ششم شادمانه دنياي تازه اموختن را به پيش انداختي
بهار هفتم متفكرانه در من نگريستي تا دريابي بر دروازه جديد زندگي چگونه قدم گذاري
بهار هشتم گريستي و گريستم. خنديدي و خنديدم تا نامت را و نامم را نوشتي
بهار نهم ارام و ايمن پاي بر جاده فراگيري ره پيمودي
بهار دهم تنهائيم را همدم و همدل لحظه ها بودي
بهار يازدهم مردانه وار مي پنداشتي دوره اي از زيستن را به سر اورده اي
بهار دوازدهم گمان داشتي توانائي ان داري تا مرا از همه بديها و گزندها در امان داري
بهار سيزدهم در تخيلات كودكانه ات ارزوي رسيدن به نوجواني را بارور ميداشتي
بهار چهاردهم مغرورانه به اولين نشانه هاي روئيده از نو جوانيت فخر مي فروختي
بهار پانزدهم با احساس مرد شدن شانه هايت را مهربانانه تكيه گاه جسم ناتوانم ميكردي
بهار شانزدهم من تو بودم تو من .تو فكر ميكردي من بيان . من مي نگريستم تو درك ميكردي
بهار هفدهم روياهايت را با تصويري از خواستن هاي ظريف در قالبي از خصوصيات من در اميختي
بهار هيجدهم مست از باده گام نهادن به دروازه جواني بر بال روياهايت سير مي كردي
بهار نوزدهم شيريني عشق را بر زبانت مزمزه كردي و گلش را به ميوه زندگي بارور كردي
بها ر بيستم چونان بهار نخستين و حريم پر رمز و رازش
در كلامي كوتاه كه در بر گيرنده تمامي سخن مادر است بيان ميدارم..
خواست انچه را تو خواستي. نثار كرد انچه را در توان داشت. محبت كرد به ان اندازه كه در وجودش انباشته بود و ديده بر تو دارد با صفائي كه نقش سالهاي جواني بر انست.
پروانه
1372

هیچ نظری موجود نیست: