عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۸۶ اسفند ۵, یکشنبه

مرثيه براي خودم اخرين درخواست پروانه


تصوير سنگ پاياني پروانه


پروانه من در اين مكان است
او شاپرك باغ امان است
پا بر سر او منه تو زنهار
در خانه فرشته اي نهان است
با عشق به تربتش قدم نه
سركرده خيل عاشقان است
يك شاخه گل به وقت ديدار
باخود ببريد شادمان است
امان

مرثيه براي خودم

بگذاريد مرثيه اي براي خودم بنويسم نميدانم شايد جزو نادر افرادي باشم كه دوست دارم پس از مرگم را به تصوير بكشم و شايد به اين خاطر است كه اين حادثه دارد به تاني اتفاق مي افتد و شايد از اين بابت براي عزيزانم بهتر باشد.
بگذاريد مثل هميشه از گذشته هاي دور و خيلي دور ..ازكودكيم حرف بزنم انجا كه هميشه مرا به حال و هواي ديگري مي برد.
انجا كه يادهايم با يادواره هاي مادر به هم گره ميخورد و رضايت را برايم به ارمغان مي اورد.
به ياد دارم زماني خيلي كوچك بودم و شب هاي جمعه مادر دستم را ميگرفت و به قبرستان نزديك خانه امان مي برد چقدر از اين كار دل نگران بودم حتي حلواهاي شيرين و خرما هائي هم كه داده ميشد نميتوانست از ترس و ازردگي اين محل كم كند .
به من ياد داده بودند پاهايم را بر روي گور انهائيكه انجا خفته اند نگذارم و اين ترس مرا بسيار نگران حركت كردنم ميكرد و چقدر محتاطانه سعي ميكردم پاهاي كوچكم را در ميان باريكه هاي سيماني ان سنگها بگذارم مبادا كه قسمت كوچكي از پاهايم با سنگ قبري تماس پيدا كندومن بالا ترين گناه دنيا را كرده باشم.
انچه از كودكي مرا بيشتر از اين محل دلزده ميكرد اشكهاي غريبانه مادر بود بر گور اشنايان كه مرا غمزده ميكرد
از زماني كه خود را شناختم هيچ چيز به اندازه اشك چشم مادرم مرا دگرگون نمي كرد و به همين دليل هر انچه موجب جاري شدن اشك ديده گانش بود مورد تنفر من بود.
و از هر كس كه باعث ان ميشد بدم مي امد. حتي از خودم كه شايد بندرت موجب ازارش شده بودم و بدليل كودكي دلگيرش كرده بودم شديدا عصباني ميشدم.
اكنون خودم سالها و سالهاست گريسته ام. براي او . براي همه و براي خودم
اكنون مرثيه گوي خودم خواهم بود شايد اين ارامشي براي ديگران باشد . شايد رفتن تدريجي اين ياري را ميكند كه ديگران نبودنم را راحت تر باور كنند. گاه فكر ميكنم پروردگار بر من رحمت اورد و در شرايطي قرار نگيرم كه حتي همين عزيزان بر مرگم رضايت دهند و ان را موهبتي برايم بدانند.
در نبودنم خواهند گفت . بينوا چقدر ناراحتي و عذاب كشيد. چه روزها و شبهاي تلخي را گذراند.. راحت شد...
بگذاريد برايتان بگويم زماني كه بر مزارم مي ائيد تنها با يك شاخه گل زرد بديدنم بيائيد و بر سنگ مزارم پا نگذاريد چون هميشه نگران ازار ديدن انهائي بوده ام كه در ان زير خفته اند.
ميدانم كه چون همه ادميان به تاريخ زمان خواهم پيوست و تنها شايد عكسي در قابي و يا يادي هر از گاهي باشم. انچه را دوست داشته ام خواهيد ديد و خواهيد گفت... طفلك اين را دوست داشت ... رنگ مورد علاقه اش زرد قناري بود...گلها لبهايش را به تبسم باز ميكردند .. اين غذا را دوست داشت ... اين زمان برايش دلپذير بود.. با احساس عشق مي خنديد و با احساس عشق مي گريست.. دوست در اندرون دلش جايگاه ويژه اي داشت و دلتنگي هاي زمانه بار دل خسته اش بود.. دوست داشتن .. محبت كردن .. شايد گذشت كردن .. صبور بودن را مي شناخت و ازرده شدن روح را در برابر دروغ و بي مهري بخوبي ميدانست.
دلم ميخواهد بر سنگ پاياني زندگيم بنويسيد

دلم تنگ است براي پروانه هاي رنگيني كه پريدن را از ياد برده اند

اري اين را دوست ميدارم چه مدتهاست بالهايم روز به روز ناتوانتر مي شود و قدرت پرواز را از دست ميدهد. اشكهايتان را بر من نريزيد در نبودنم مويه سر نكنيد با رفتن هيچ انساني دنيا به اخر نخواهد رسيد
تنها گاهي بيادم اوريد .. اما انچه را هميشه بياد داشته باشيد انستكه بخاطر شما و عشق شما تا اخر جنگيدم اگر چه هميشه ارزو داشتم در اوج زيبائي و بهترين باشم تا تصوير اخرين برايتان پروانه اي باشد كه ميتواند شاد و سبكبال بپرد
اگر چه اين پرواز اخرين پروازش باشد
پروانه
دوازدهم آگوست 2007
ونكوور كانادا

هیچ نظری موجود نیست: