
پاييز
من با بهار امده ام من به هنگام رويش دانه ها و شكوفه ها به زمين امده ام من در ميان رنگ و نور و لطافت گلبرگ ها زاده شده ام اما هميشه در پاييز زيسته ام
چه پاييز برايم تبلوري از به سكون رسيدن و سكوت را مزمزه كردن است
پاييز را با وجود هيا هوي برگ و با د دوست دارم و افتادن هر برگ برايم نويدي از به ارامش رسيدن و سر بر خواب نهادن است تا قدرتي دو باره يابي و توان خويش را باز يابي تا رويشي دو باره را همنوا شوي
و در همه اين زمان در رو انداز سپيد زمستاني خواهي غنود تا قدرت بر پا بودن را بيابي
در قال و مقال برگها صحبت از كوچ يك فصل است صحبت از پايان يك زمان برگها از رويدادهاي زمانشان با هم گفتگو ميكنند از شاديها و غمهايشان ميگويند از همنشيني ها وهم نوايي هاي درختان سخن است و از بر چيدن فصل گسترده اشان و هياهوي تكاندن شاخه ها يشان تا پايان فصل و به خواب رفتن و ارام گرفتن
تا با صداي جرس دو باره زيستن اغاز گردد و هيا هويي ديگر زمين و درختان را به تكاپو به زندگي و به برپايي رهنما شود
من در بهار شوق امدن را ديده ام در پاييز غم رفتن و به سكون نشستن را تجربه كرده ام در تابستان بوده ام و در زمستان زندگي را در سكون به دور از هياهوي فصلها به سر اورده ام ولي پاييز را با دلم و با روحم حس ميكنم
پروانه
شانزدهم اكتبر 2003
تورنتو
بدرود
مرا بدست خاك بسپاريد
مرا بدست باد بسپاريد
مرا به همهمه برگهاي زرد در يك غروب پاييزي
مرا به ابي لاجوردي اسمان
مرابه شبدر برف بر مژگان گل يخ
به هياهوي حركت مواج شاخه هاي پر بار گندمهاي زرين
مرا به رويش يك شاخه گل زرد
بسپاريد
مرا به خلوت شب با سكوت تنهايي
به طلايه خورشيد در پگاه صبح
به چشمان به خون نشسته مغرب در غروب روز
به زمزمه عشق در كنج يك دل
به راستي .. به صداقت
به مهر ورزيدن مرغان عاشق درون قفس
مرا به بلنداي اسمان بر فراز ابرها
مرا به ارامش سكوت دشت ها
مرا به دست پروردگار بسپاريد
پروانه
بيست و شش فوريه 2007
ونكوور كانادا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر