
مادر . بار ديگر براي رسيدن به تو بايد بر بال خاطره هاي كودكي بنشينم. تا بتوانم فاصله طولاني ميانمان را بردارم. باز هم در گذشته هاي دور جستجو مي كنم
تا راهها را در نوردم و روحم را در كنار درگاهت بنشانم. چه فرسنگها ميانمان فاصله است و در تمامي گذر روزها هميشه خاطره هاي كودكي به شفافي و روشني چشمه سار ها و به طراوت بارانهاي بهاري با من است و چشم دلم را سيراب مي كند.
انجا كه برا يم عروسك زيباي پارچه اي را ميدوزي و با ارامش و مهرباني خاص خود لباسي زيبا بر تنش مي كني و با صورت هميشه مهربانت ان را به من ميدهي و خنده من با شوق داشتن عروسك و رها شدن در ميان بازوان تو در هم مي اميزد و نقش زيبائي از شادي لحظه ها را بر گذر زمان تصوير مي كشد.
ميبينم لحظه اي را كه با شادي كودكانه تلاش ميكنم تا از ميان دستانت رهائي يابم و خويش را به حياتي كه از دانه هاي برف سفيد پوش گرديده برسانم و كنجكاوي كودكانه ام را با دست زدن به برفها فرو نشانم و تو مادرانه و مهربانانه تلاش مي كني تا مرا به بازي ديگري سر گرم كني و از گزند سرما مصون داري.
و مي بينمت در لحظه لحظه ها و در شيريني ها و در تلخكامي ها و ارزو دارم براي هميشه در كودكي مانده بودم چه در ان صورت تو را هم براي هميشه داشتم.
هميشه فكر مي كردم چه زماني به سني خواهم رسيد كه تو پذيراي خاك شدي و اكنون چند سالي از ان سال را پشت سر گذاشته ام و به حقيقت دريافتم كه چه زود و جوان ترا از دست دادم
و تو بايد سالها زندگي مي كردي و من تو را مي داشتم و از داشتنت لذت مي بردم
اكنون در استانه ميان سالي خستگي عمر و گذر زمان چهره خويش را در من نمودار كرده است و سايه هاي سالهاي جواني هر روز كم رنگ تر مي شود و توان و جسم و روحم رو به افول دارد اما هنوز هم هر سال در شكوفائي بهار غم نداشتن تو بر دلم سنگيني مي كند و دلشوره روزهايم را بيشتر نمودار مي سازد باز هم اين زماني ديگر است كه در وراي كوهها و ابها با تو به گفتگو نشسته ام و فاصله ها امكان امدن و ديدن ترا از من گرفته است
عجبا كه ادمي چقدر ناارام و پريشان حال است و هيچ نميداند زمان بعدي زندگي در كجا خواهد بود و چه خواهد كرد.سالها پيش باز سالي از تو دور بودم در حاليكه نميدانستم ايا زمان ديگري خواهد امد تا در كنار خاكت با تو به گفتگو بنشينم و بار ديگر امدم و هر سال در كنارت بودم و كمان ميكردم كه ديگر به سرزميني دور نخواهم رفت ولي اكنون باز هم از وراي ابرها و درياها دور از تو و تنها با ياد تو به سخن نشسته ام
ايا گمان ميكني اين نقطه انتهائي خواهد بود به راستي نميدانم. انچه مهم است اينست كه در هر كجا و در هر زمان كه باشم با ياد تو . با مهرباني تو . با سخنان دلسوزانه تو و نصيحت هاي مادرانه تو و با باغي از زيباترين گلهاي صداقت و صفاي تو زندگي خواهم كرد.
پروانه
يكشنبه 31 فروردين 1382
تورنتو
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر