عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۸۶ اسفند ۹, پنجشنبه

در سكوت شب نوشته اي از پروانه



زمانيكه زبان از سخن گفتن باز مي ماند قلم عجولانه بر كاغذ نقش مي بندد

صداي ساعت شتابزده گذران لحظه ها را بيادم مياورد. و شب با تمامي سكوت و سياهيش بر قلبم سنگيني ميكند و مي انديشم كه چه چيز اين سان خواب را از چشمانم برده است. بارها خواسته ام كه ديگر ننويسم كه ديگر دلتنگي ها را در قفس شيشه اي سينه ام زنداني كنم اما نميتوانم.
به سياهي بي انتهاي پنجره مينگرم و به عظمت شب كه چه متين و با وقار به پيش ميرود تا مرگش را با طلوع صبحگاهان نظاره كند
به ستاره هائي نگاه ميكنم كه شادي كنان بر گرد ماه حلقه زده اند و بزم شامگاهيشان رادر پهنه سياهي بي انتهاي اسمان بر پا نموده اند.
ما در ميان بايد ها و نبايدها اسيريم چون شب كه جبر است تا هر شامگاه بر پهنه اسمان نمايان گردد و سحر گاهان نظاره گر مرگ خود باشد و چون صداي عقربه ساعت كه بي تابانه به پيش ميرود تا ساعات د يگري را به پايان برساند و اغاز گر لحظه هاي ديگر گردد و دل من كه همچنان پريشان سر بر ديواره خويش ميكوبد تا شايد بتواند در ميان احساسهاي عصيان زده خويش ارام گيرد.
افسوس كه ما خوشبخت و اراميم. افسوس كه ما دلتنگ و خاموشيم
خوشبخت زيرا كه دوست ميداريم
دلتنگ زيرا كه عشق نفرين است

پروانه

1357

هیچ نظری موجود نیست: