عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۸۶ اسفند ۵, یکشنبه

در تلاطم گذر عمر نوشته اي از پروانه


يكي از كارهاي عكاسي پروانه

در تلاطم گذر عمر

در بالكن اپارتماني كه چند صباحي بيش نيست در ان جاي گرفته ايم دركنار گلدانهاي رنگارنگ شمعداني كه هر برگ ان خاطرات مادر و كودكي را بياد مي اورد به پهنه شهري بزرگ نگاه ميكنم و به وسعت درختان سبز كه از ميانشان برجهاي سربه فلك كشيده قد بر افراشته و ارتفاع بسياري از انها چنان است كه خانه هاي كوچك ساخته شده از مقوا و پنجره هاي كوچك انرا ياد اور است.
و خياباني كه از اين ارتفاع بلند به پائين نگاه ميكنم محل پارك ماشين هائي كه صاحبان انها شتابان خويش را براي يك روز ديگر اماده كرده اند هم چون ماشين هاي كوچك اسباب بازي كودكان جلوه گر است و خيابان بلند وطولاني كه صداي حركت انبوه ماشينها چون صداي ابشاري گنگ در گوش مي نشيند و زندگي با سرعت در جريان است تا اين شروع به نتيجه اي مثبت در پايان انروز برسد.
و نگاه به گلهاي رنگارنگ و متنوعي كه تابستان كوتاه را غنيمت شمرده اند و بي تابانه خويش را در انوار روزهاي افتابي به تابش نور مي سپارند و در خنكاي روزهاي ابري و بادي به پايكوبي زنده بودن طبيعت مي پردازند.
و به اسماني كه اغلب تابلوئي تمام عيار از نور و پاكي. و عظمت وسعت را با زلال ابي ان و با تكه هاي ابري كه چون انبونه اي از پنبه هاي سپيد روح را به ماوراي خود مي كشاند و شوق دانستن انچه را در ماوراي ان قرار دارد و عظمت افريننده را كه هميشه در هاله اي از ابهام قرار دارد در ذهن بر مي انگيزاند
و فكر ميكنم به انسان كه فاني است و ناپايدار و تنها مدتي ميهمان زمين خواهد بود و دلش در تلاطم گذر عمر با پستي و بلندي روزها ميجنگد . از ان زمان كه سخت ميكوشد تا بر دستانش تكيه زند و بر پا خيزد و را رفتن را بياموزد تا انگاه كه تلاش مي كند تا بر دستانش تكيه كند شايد بتواند بر پاهاي ناتوانش استوار گردد و قدم ديگري بر عمر گذشته بگذارد
سالها پيش گفتم و باز هم به ائينه خواهم نگريست و اكنون زني را در پيش رو دارم كه گذر روزها بر شيارهاي صورتش نقشي بيش زده و توان بودنش در جدال با بيماري نا توان تر از گذشته است و انچه پيش رو دارد و توانش را چند برابر ميكند چشم بر جوانيست كه رشته زندگيم با زمين است و ديدنش روشني بر دلم و اميد بر روحم براي مقابله با هر پيش امدي را ممكن مي سازد.
چشم بر خيابان بلندي دارم كه باران انرا شسته است و برج بلند شيشه اي كه در شب با نمايش چراغهاي اتومبيل هائي كه در گذر است تابلوي متحركي از نور را نشان ميدهد و نگاه ميكنم به اسماني كه در مدت زمان كوتاه ابري سپيد تمام انرا پوشانده و سبزه ها سر بر اسمان دارند تا تن به شستشوي باران دهند و نگاه ميكنم به غنچه زرد رنگ گل بگونياي درون گلداني كه جلوه نوجوان را متجلي است و بودن و عشق و زيبائي و زندگي را ياد اور است

پروانه
14/ جولاي 2004
تورنتو

هیچ نظری موجود نیست: