
قبل از اغاز به انتقال متني كه پروانه بر بستر مادر نگاشته بر اساس عشق عميقي كه او به مادر و برادر داشت و در مدت زندگيمان نقش اين دو به عنوان با ارزشترين هاي زندگيمان همواره برجسته بود از اين فرصت استفاده ميكنم و به روح هر سه انها درود مي فرستم و از
خداوندبزرگ تقاضا ميكنم هر سه را در كنار هم قرار دهد تا پروانه من به ارزوي هميشگيش برسد
همانگونه كه در متن خواهيد خواند پروانه نه تنها از نظر خصوصيات ارزنده به مادر شبيه بوده و به همين دليل وابستگي بسيار شديدي با او داشت از نظر انچه كه در زندگي بر او گذشت نيز سرنوشتي تقريبا يكسان داشت
مادر با تو سخن مي گويم با تو كه اكنون در بستر بيماري افتاده اي با تو كه ديگر حتي قادر به شناخت دختر خود نيستي بگذار بگذشته برگردم به زماني كه تو در اوج جواني و شادابي ميزيستي. من در ان هنگام بدنيا نيامده بودم. مادر كاش هرگز مرا بدنيا نياورده بودي تا امروز شاهد رنج و درد تو باشم.
ميگويند تو شاداب بودي واما ناگاه ديو بيماري به رويت پنجه كشيد و تو را كه دختر جواني بودي ميان بازوان خود گرفت پانزده سال با درد و رنج زندگي كردي پانزده سال زمان كمي نيست
زماني كه به ان مي انديشم قادر به قبول ان نيستم كه تو پانزده سال نه شب ارامش داشتي و نهروز اسايش. اما خداي تو نظري افكند و تو بهبود يافتي . تو اينها را خوب ميداني و بعد از ان مرا به دنيا اوردي و اكنون ميخواهي تنهايم بگذاري و زندگي را برايم جهنمي سوزان كني
من با گذشت زمان بزرگ شدم تا هفت سال پيش. ان زمان هنوز درست قادر به درك حقايق نبودم كه تو نوگل زندگيت را از دست دادي. اي .مادر چه دردناك است به زبان اوردن ان. تو با بيماري خود و با رنجي كه مي بردي بيست و شش سال زحمت كشيدي تا ارزوي خود را به ثمر برساني . اما كه باد خزان گل زندگي تو را از شاخه چيد و بع خاك انداخت و باز بيمار شدي.
بدن خسته و رنجور تو قادر به تحمل اين درد عظيم نبود زمان گذشت و نه در خوشي و نه در اندوه رنجهاي تو از حركت باز نايستاد
زمان هميشه به پيش ميرود تا پايان زندگي انسانها را خبر دهداو پيام اور مرگ است و گردونه زمان به امروز رسيد روزي كه من از ان سخن ميگويم
مادر .. تو همه اميد زندگي مني اين تنها تو هستي كه غمهايم را برايت بازگو مي كنم. تو هستي كه در ناراحتي ها و نوميدي ها ارامش بخش مني. زندگي من بسته به توست. هرگز نمير مادر....
اگر تو نباشي زندگي من خاكستر خواهد شد. اين تو بودي كه شبهاي تيره زمستان بر بالين من نشستي و دست نوازسش بر سر من كشيدي اكنون چرا ميخواهي تنهايم بگذاري مگر مرا دوست نداري مگر نميخواهي فرزندانت را هميشه كنارت داشته باشي پس چرا از خدا طلب مرگ مي كني چرا به درگاهش زاري ميكني كه تو را از ميان بردارد.
مادر ميدانم كه در زندگيت درد و رنج بسيار كشيده اي . ميدانم كه هرگز روي اسايش نديده اي اما اين را بدان اكنون همه با چشمان اشكبار منتظر بهبودي تواند.مادر حس ميكني چه ميگويم . من ميخواهم مثل گذشته زندگي را در اغوش گرم تو ادامه دهم گرمي وجود توست كه نيروي زندگي به من مي دهدحرفهاي دلنشيت توست كه شور عشق ورا در من مي افريند و نگاه نوازشگر توست كه مرا به اينده اميدوار ميكندمادر ميدانم ميخواهي بميري چون پروردگار پرورده جوان تو را از تو گرفت و جوان ناكامت ديده بر جهان بست
اما تو كه فقط براي او زندگي نميكرد . ميكردي؟ تنها همان يك فرزند را كه نداشتي بايد قبول كرد سرنوشت همان كه براي انسان در نظر گرفته همان خواهد شد مادر اگر ميخواهي بروي مرا هم با خود ببر كه بعد از تو مجسمه اي بي جانم مادر اگر مي خواهي بمانم اگر ميخواهي نميرم
هرگز نمير مادر...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر