
باغ ارم شيراز
در اين بخش قسمت هائي ازسروده هاي لطيف پروانه را برايتان مي نويسم . بيشتر دوست دارم با روح لطيف او و قدرت تخيل او در بكار گيري كلمات اشنا شويد . اصولا هدفم از راه اندازي اين سايت انتقال زواياي ناشناخته روح لطيف پروانه است و قدرت او در نگارش و تخيلات ادبي كه اگر در همين مسير گام برداشته بود و بيماري و اشفتگيهاي روحي ناشي از زندگي ناپايدار او را ازار نداده بود با توجه به مطالعات وسيعي كه بر حسب علاقه داشت و با روح لطيف و قدرت پردازش سرشار قطعا ميتوانست از جمله داستان پردازان و نويسندگان معتبر زمان ما باشد و اگرنبود همت و عشق او به نگارش و يا بدينوسيله خود را از اسيب هاي گوناگون و اثار انها تخليه نميكرد همين سطور نيز امروز در دست من نبود. اميد وارم روح بزرگش در ارامش باشد بگذاريد از شيراز اغاز كنم شهر سجاده عشق
يكشنبه 11 مهرماه 1347 شيراز
منتخب پروانه
هرشب كه اسمان خيالم در اين ديار
با چلچراغ ياد تو چون روز ميشود
هر شب كه باد مست از ان سوي كوهها
بوي ترا به كلبه من مي پراكند
سنگين تر از هميشه
دوريت احساس ميكنم
اي اشناي من دمي گوش فرا ده و نغمه دلم را كه از سرزمين وسيع و خيال انگيز عشق سر ميزند بشنو
بشنو كه اين دل محزون و در خون نشسته چه ميگويد بشنو كه او ترا ميخواهد و جز نام تو هيچ بر زبان نميراند بشنو كه سر زمين دلم اشيانه كسي جز تو و عشق تونيست و محال است كسي جز تو در اين حريم مقدس راه يابد
سروده اي از امان
گذر عمر من و پروانه
داستاني به زمان بيگانه
نه چو فرهاد و چو شيرين به كتاب
يا چو عشاق جهان افسانه
قصه زندگي مرد و زنيست
كه در اين دور و زمان جانانه
دل و دين باخته با رنج و ملال
بكشيدند عنان مردانه
چرخ غدار نچرخيد به كام
رفت ارامش جان از خانه
جاي شادي و نشاط و اميد
درد و غم راه در ان كاشانه
عمر انان به تكاپو بگذشت
تا برفتش ز ميان پروانه
غم پرواز غم انگيز و فراق
روز و شب كرده امان ديوانه
منتخب پروانه
امشب كه رخش بزم فروز من و توست
خوش باش اي دل كه وقت سوز من و توست
بنشسته و جز شمع كسي پيشش نيست
پروانه بيا كه روز روز من و توست
نوشته اي از پروانه
اي پائيز اين با ر نفرينت نمي كنم و از غم و اندوهت سخن نمي گويم زيرا تو برايم پائيز نبودي بلكه به همراه خويش بهار را به ارمغان اوردي. عشقم در ميان برگهاي زرين تو رنگ گرفت و زندگي اغاز ديگري يافت .
هرگز عشق را اينچنين زيبا و دلنشين نپنداشته بودم و نميدانستم زيستن در كنار كسي كه همه قلب و روح انسان را تسخير ميكند چه اندازه لذت بخش است من ترا به هنگام پائيز يافتم اما ديگر برايم پائيزي وجود ندارد انچنان خواهيم بود تا هرگز افسانه عشقمان كهنه نگردد و براي هميشه بر كتيبه خداي عشق جاودانه گردد بگذار همه بدانند كه عشق نمرده و به دست افسانه سپرده نشده است
بدون قلب زيستن بهتر از قلب بدون عشق داشتن است
هفتم مهرماه 1348
و او 38 سال بعد با پائيز رفت
ادامه دارد....
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر