
شاليزار عكس توسط پروانه سال 1372
خاطره اي از زمان زندگي در شمال ايران
در مركزي كه همسرم كار ميكرد افرادي كه نياز مند به كار بودند مراجعه و در صورت وجود كار اشتغال داده ميشدند. خانمي كه داراي 5 فرزند كه بزرگترين انها 12 ساله بو د و شوهري از كار افتاده داشت براي كار مراجعه مي كند و درخواست دارد كه او را براي كار در منازل معرفي كنند. با توجه به وجود چند متقاضي او بكار معرفي مي شود وپس از چندي همسرم در انجام كارهاي خودش نيزبطور پراكنده از او كمك ميگرفت. محل سكونت اين خانم خانه اي با 2 اطاق محقر و بدون برق و اب و با كمترين امكانات زندگي در خارج از شهر قرار داشت و معمولا زمانيكه نزد ما بود ما او را پس از پايان كاربه همراه انچه كه كم و بيش نياز داشت به خانه اش ميرسانديم
در يكي از شب ها كه او را به همراه همسرم به خانه رسانديم هوا تاريك بود و در تاريكي شب متوجه شديم كه خانه اتش گرفته و ضمن از بين رفتن تمام وسائل زندگي از شوهر و بچه ها نيز اثري نيست
بسيار شرايط ناراحت كننده اي بود و پس از مدتها كند و كاو از همسايه ها كه هريك فاصله نسبتا زيادي با خانه او داشتند بالاخره انها را خوشبختانه در منزل يكي از همسايه ها پيدا كرديم كه سلامت بودند ولي هيچ اثاري از زندگي انها نمانده بود
به هرحال با همت همسرم ابتدا موجبات اسكان مقدماتي انها با تامين وسائل اوليه مورد نياز داده شد و همسرم از هر امكاني كه در محيط كار داشت و با ارتباط با مراكز گوناگون ظرف مدت بسيار كمي نه تنها خانه را بازسازي كرد تمامي وسائل انها را از نو تهيه كرد و خوشبختانه موفق شد اب و برق نيز براي خانه تهيه كند و زندگي انها را كامل كند فرزندان او از داشتن تلويزيون و يخچال وچرخ خياطي و ساير امكانات بهتري كه فراهم شده بود بسيار راضي و خرسند بودند
اين خانم از ان پس جاي ديگري كار مي كرد ولي همسرم هر از گاهي از او و فرزندانش ديدار مي كردو اين روند تا ما از شمال به تهران مهاجرت كرديم ادامه داشت
او هرگز از اين مقوله با كسي گفتگو نكرد و من اين خاطره را در شرايطي كه ديگر در ميان ما نيست براي اگاهي از خصوصيات او درج كردم
روانش شاد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر