عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۴, شنبه

گفتگوی من و مهتاب




من ومهتاب شبی فصل بهار 

برسربرکه آبی زیبا 

گفتگو میکردیم 

قصه میگفت زعشاق جوانی با من 

داستان دل ودلداد گی و شیدایی 

گفت دیدم که یکی دست نهاده ست به بالین دگر 

ودگرسخت درآغوش گرفته است نگارش را سر 

دخترک چون گل نرگس زیبا 

پسرک بلبل مست و شیدا 

هردودرخویش فرورفته ومن هم درآب 

به تماشا بودم 

نفس باد صبا مشک بیاورد ز راه 

وفرو برد به گیسوی چوشب تارنگار 

پسرک عطرگل ازیارچو بوئید دمی 

ناگهان ازجا جست 

تند بادی شده بود وبخود می پیچید 

آنقدرتند وسریع که زامواج تنش 

آسمان ابری شد وچنان لرزه درانداخت به آب 

که دگرهیچ ندیدم تا صبح

آفتاب آمد ومن رفتم و عشاق جوان نیزشدند

هیچ نظری موجود نیست: