درشهرودیارمن کسی نیست کنون
با این دل دیوانه دمی جور شود
هرکس به رهی رفته و با یاردگر
بیچاره اگرکه ازتو هم دورشود
شیدایی من ازسرسودایی نیست
مگذار دلم رفته و مهجور شود
بگشای دری که با سرآیم به برت
تا سینه من شکفته پر نور شود
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر