بر تو قسم میخورم گر که در آیی زدر
بوسه زنم پای تو دست بگیرم به بر
سرمه چشمم کنم خاک کف پای تو
فرش کنم خانه را از همه زیر و زبر
با مژه جارو کنم آب ز چشمم دهم
گل بنشانم تورا از کف پا تا به سر
بر تو قسم میخورم قدر شناسم تو را
سر بسپارم همی گر تو بداری نظر
منت آن میکشم تا که دمی باز هم
شام سیاه مرا بلکه نمایی سحر
ای بت شیرین من ساکن باغ و دمن
باز بهار آمده چرخ بزن غنچه سر
درد مرا کن دوا کزغم هجران تو
روز و شبم تیره شد خواب ندارم دگر
گر که نیایی برم دست بدامان شوم
تا که خداوندگار من به بر آرد مگر
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر