عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۹۲ فروردین ۱۰, شنبه

فریاد رس


به فریاد دل دیوانه ام رس 

توای درمانگردلهای بی کس 

دلم ازدرد هجران گشته بیمار 

نه آرامش به خوابم نی به بیدار 

فغانش رفته تا عرش خدایی 

که نبود در زمین درد آشنایی 

شبانگاهان که بشمارد ستاره 

به دنبال تو میگردد هماره 

اسیرپنجه درد است بی تو 

تو را می جوید وسرد است بی تو 

دلم تاریک ومغموم است آری 

مگر روزی کنار خویش آری 

درون خون مهرتوست جاری 

مبادا بشکنی جامش به خواری 

مخوان با دل سرود بی وفایی 

بگو با او کنون ای گل کجایی 

تو را آسیمه سرآید به محفل 

شود مهمان به آن دیرینه منزل 

زجام باده ات نوشد دو صد جام 

به شیرینی مبدل میکند کام 

تو را بر صدر دل جا مینشاند 

به پایت دیدها را می سپارد 

پس آنگه با تو گوید این سخن را 

که ای درد آشنا دریاب من را 

قسم بر آسمان و اخترانش 

به خورشید وتمام کهکشانش 

چو بنشانی مرا دربر زمانم 

یقین کن من همانم ، من امانم

هیچ نظری موجود نیست: