رنگ مهتابی چشمان تو درظلمت شب
همچو الماس به شام دل من
موج گیسوی توچون بید به بستان ماند
مست ازعطرتو گشتم آری
من کجا ، باده کجا ، نوش کجا
به کنارم که خرامی چون کبک
بلبلان گشته خموش
گوش جان داده به آوای دل انگیزتو
با رشگ وحسد
حسرت ازباتو شدن وقت پگاه
غنچه ی لاله لبت دید به باغ
پیش خود گفت به شرم
کاشکی برلب او بوسه زنم
این چه سریست که چون
گام نهی دربستان
باغبان دست بشوید ازجان
اشک میریزد وفریاد زند
دامن ازشبنم آن خیس کند
آب و جارو کند او با مژگان
تا مگرلحظه ای ازبابت لطف
توبگیریش کنار
و به پرواز در آیی بر گل
این چه رازیست که دربرگ گلی پیچیده
قاصدک
فصل بهار همره باد صبا
هدیه دارد برتو
من ازاین بودن وبا جام تو
می نوشیدن
من ازاین عطرتورا بوئیدن
من ازاین حسرت بلبل درباغ
حسد غنچه زبوسیدن تو
در شگفتم یارا
و به خود میبالم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر