من آن مسافر گم کرده شاهراه تو باشم
اسیر طره ابریشمین سیاه تو باشم
به گاه فصل بهاران میان باغ و گلستان
شمیم موی تو جویم پی نگاه تو باشم
هوای کوی تو دارم شکسته بال و پراما
کجاکه بیم پریدن چو سر به راه تو باشم
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که در پناه تو باشم
ز بام خانه جانم به یک کرشمه پریدی
ز بیم آنکه مبادم شکارگاه تو باشم
بخوان به خانه خویشم کرم نما بر من
که شمع سوخته جانی به خانقاه تو باشم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر