بازاین دل دیوانه هوای تو به سرکرد
آشفته تراز پیش به کوی تو سفر کرد
این در بدر کوی خرابات که چندیست
ازهجر تو نالیدو بسی دیده که ترکرد
مژگان که زند برهم و ازراه در آیی
آ غوش گشاید که تو آرام به بر کرد
نزدیک بهاراست و زمستان و خزان رفت
باز آی که بس در طلبت شام سحر کرد
دانم که به باغ گل مادر شده جایت
ای همدم دیرینه به من نیز نظر کرد
یا رب تو که آگاه به اسرار جهانی
درمان به رهی کن که براین درداثرکرد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر