
نفس سوزان شمع
چشمان سرخ ؛
نگاه خیره
يک رقص شبانه
عرق شرم بر تن شمع
پای ظریفش پيدا
زير پف دامن گل گلی اش
پروانه
لبخند نازک باد
بوی عطر گل سرخ
قصه ی سوختن شمع
ماجرای گل وگلدون
عشوه های دلبرانه
صدای تند نفس
بودن بند و قفس
زير پا له شدن احساس برگ
تو بارش تند تگرگ
مثل داستان شمع و گل و پروانه
تمومی نداره
شمع از سرش دود بلند
خیانتی تلخ
پروانه را دید در اغوش گل
با بوسه های شیرین و عاشقانه
پای شمع مانده
در بند تن خویش اسیر
تقلا میکرد؛
از باد مرگ خود تمنا میکرد
صبح
جسدی سوخته
مانده لب حوض
رفته بود پروانه
اشك بر گونه گل نشسته بود
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر