
شاپرك با اميد زندگي كرد
روزها و شب هاي زيادي در اندوه تابيد و روشنائي بخشيد
بدون چشم داشت
و چه غمناك شد روزي كه تنيد پيله اي بر گرد خويش آرام آرام
خوابيد در درون پيله صبورانه تا زمانش فرا رسد
و هنگا مه ي رهايي ناگاه بالهايش را شكسته يافت
كه ديگر تواني براي پريدن در آنها نبود
و آنگاه كه رها گشت
بال هاي شكسته اش را در آغوش گرفت
با بال هاي ابديت پرواز كرد
و به آنجايي رفت كه همه اش نور بود
همه اش گل . همه اش مهرباني
آنجائي كه جاي او بود
آنجائي كه از آن آمده بود
********
می توان
فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر