
امروز سه شنبه 17 دي و آغاز چهارمين سال در گذشت بهزاد است و مصادف است با تاسوعاي حسيني
رفتم به ديدار مادر بهزاد كه پروانه او را دوست ميداشت و او هم پروانه را صادقانه ميخواست
بينائيش را از دست داده و گوشهايش نمي شنود به سختي مرا شناخت و براي پروانه بسيار گريه كرديم مي گفت بهزادم رفت اما من هميشه ياد پروانه ام او را بسيار بوسيدم چرا كه پروانه ام هر بار به ديدنش مي آمديم اورا مي بوسيد
بانوئي بسيار مهربان و دوست داشتني است و بسيار صادق و زماني كه توانائي داشت بهترين و صميمانه ترين پذيرائي ها را از من و پروانه ميكرد
رفتم پيش بهزادش و رفتم به زيارت آرامگاه مردي كه هر كجا بود پروانه را ياد ميكرد. و پروانه از مرگش بسيار آسيب ديد
رفتم كه ياد مردانگيهايش كنم و مهربانيهايش را گرامي بدارم از روزيكه رفته بود اين اولين بار بود به ديدنش مي رفتم و چه خوب بود كه سالگردش بود و چه روزي كه ارزش هاي انساني او كم از مرداني كه در اين روز براي دلشان رفتند نبود چرا كه بهزاد هم براي دلش و براي معشوقي كه قدرش را ندانست خون خورد و در حسرت ديدار فرزند رفت .بهزاد مردي بزرگ و انساني پاك و عاشق و پدري دلسوخته و چشم انتظار بود كه آرزوي ديدار فرزند را به دليل نامردي زني نابخرد به گور برد
خداي بزرگ روحش را با مردان امروز قرين كند و پروانه مرا در كنارش قرار دهد تا هر دو از محبتي كه سالها بهم داشتند سيراب شوند دلم براي هردوي آنها تنگ است وامروز نميدانم چرا احساس كردم كه پروانه هم همانجاست و من با هردوي آنها حرف زدم
روحشان شاد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر