روزگاری
مرغکی خوش خوان بدم
خوش
زبان با بلبلان هم سان بدم
خا نه
ام باغ گل و هم بوستان
هم
نشینم شاپرک رنگین کمان
نغمه
هایم با شعف همراه بود
عاشقان
را همدمی دلخواه بود
هر
سحر چون بامدادان میرسید
شام
تاریک از گلستان می رمید
از
درون بوته های ارغوان
شاپرک
آهسته و پرپر زنان
نرم
نرمک از میان بوته ها
خنده
برلب هم به سان غنچه ها
در
کنارم می نشست آن مهربان
زیر
لب میگفت ای آوازه خوان
سر
کن آواز خوشت تا باغبان
بشنود
حال تو را آید میان
گر
که رفتم از میان گلستان
دیگرش
شوری نماند بوستان
اشک
حسرت هرسحربرلاله ها
داغ
محنت بر دل آلاله ها
نغمه
هایت سرد و محزون میشود
برگ
گل از غصه پر خون میشود
باغبان
سر در گریبان میکند
بغض
خود در سینه پنهان میکند
وای
من امروز آنروزم شده
رفت
و هجرانش جگر سوزم شده
نغمه
هایم سرد و بی شور و نوا
لحظه
هایم سخت و پر درد و بلا
در
سرم شوری نمی آید دگر
در
دلم نوری نمی پاید دگر
گونه
های لاله از اشک است تر
باغبان
غمگین نشسته بی ثمر
در
گلستان گل نمی بینی دگر
لاله
و سنبل نمی آید به بر
گفته
بود او گر برفتم از میان
درد
جانسوزی گذارم بر امان
رفت
و اندوهش به دل ها مانده است
کی
دگر مرغ غزلخوان خوانده است
چون
رسد پائیز از ره هر زمان
یاد
او سوزد مرا بندم زبان

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر