جان من آتش گرفته ای دریغا شبنمی
زخم دل سوزد وجودم ای خدارا مرهمی
مرغ بی بال و پرم هیهات نتوانم پرید
یا پروبالم بده یا خود ببرمارا دمی
تنگ درکنج قفس افتاده با اندوه وغم
مهربان شوازقفس آزاد کن مارا همی
گرتومحبوسم کنی درکنج زندان دلت
تا ابد با شادمانی سرکنم حاشا غمی
آه جانسوزدلم باد بهاری میشود
آتش سوزنده برجانم فریبا همدمی
ای صفای قطره های پاک باران بهار
برنگین حلقه جانم همانا خاتمی
باغ را گرپرکند عطروجودت ازکرم
هم به گل هم بوستان هم باغبان را حاتمی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر