
روز گاري بو د د ر عهد شباب
دوستان برگردهم در پيچ و تاب
شادو خرم فارغ از قيل و مقال
در پي عشق و اميدو شور و حال
روز و شب با يكد گر آ ميخته
درد و غم را در سبد آ و يخته
فارغ از دنياي آز و حرص و كين
عاشق و شيدا رهاا ز آن و اين
دردشان درد رفيق و يا ر شان
شاد مان از شادي دلد ا رشا ن
هردم از ايام دي آرم به ياد
مي كشم آهي كه بگذشته چو باد
چهره ا م پر چين شده مويم سپيد
آنچه تاپروانه بودش كس نديد
در كنارم تاا ميد م زنده بود
روزگارم روز و شب تابنده بود
ميدو يدم هر طرف بااو بشور
مي پر يداوهم به دنبا لم صبور
از گل نرگس به يا س ازلاله ها
مي جهيداز نسترن بر شا خه ها
درد را باز يچه مي دا نست او
باغ گل راخا نه مي ما نست او
يكدم از علم و ادب غافل نشد
عمراو يك لحظه بي حا صل نشد
باوجود درد ها ي بيش و كم
مي رميداز چنگ و از دندان غم
سال ها با ياد مادر شاد بو د
ا زغم بود و نبود آ زا د بود
بارفيقان با صفا با روي باز
گوش جان ميداد برراز و نيا ز
مرد ما ن را دوست ميدانست او
پا ك هم چون اشك مي مانست او
باوجود ش شمع ها پر نور بود
برسر ش نورو دلش پر شور بود
عشق خود تا لحظه آ خر ستود
گوي عشق ا ز خيل عشاق او ربود
تا كه مه بر آسمان گل درزمين
شاپرك نامش به عشق آيد عجين
ياداو نزد دلي كا وعا شق است
زنده مي مانداگرا و صادق است
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر