عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۸۷ شهریور ۱۳, چهارشنبه

رد پاي خداوند


ردپای خدا

دیشب رویایی داشتم
خواب دیدم بر روی شنها راه می¬روم
همراه با خود خداوند

و برروی پرده¬ی شب
تمام روزهای زندگی ام را، مانند فیلمی می¬دیدم

همان طور که به گذشته¬ام نگاه می¬کردم
روز به روز زندگی را،
دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد

یکی مال من، یکی از آن خداوند
راه ادامه یافت
تمام روزهای زندگی¬ام به پایان رسید
آنگاه ایستادم و به عقب نگاه کردم
بعضی جاها فقط یک رد پا دیده می شد
اتفاقا، آن محل ها مطابق با سخت ¬ترین روزهای زندگی من بود
روزهایی با بزرگترین دردها، رنج¬ها، ترس¬ ها و...

آنگاه از او پرسیدم
خداوندا، تو به من گفتی در تمام ایام زندگی ¬ام با من خواهی بود
و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم
خواهش می¬کنم به من بگو چرا در آن لحظات درد¬آور مرا تنها گذاشتی؟
خداوند پاسخ داد:
فرزندم تو را دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت
نه حتی برای لحظه ¬ای
و من چنین نکردم
هنگامی که در آن روزها یک رد پا بر روی شن¬ها دیدی
من بودم که تو را به دوش می¬کشیدم

هیچ نظری موجود نیست: