
چشمش به پسر بود و در آغوش پسر رفت
چشم از همه جا بست و بدنياي دگر رفت
آن پرتو لرزنده كه در ديده او بود
لبخند زنان سوي گلستان سحر رفت
آن آه كه با هر نفسش پر زد و افتاد
در پهنه افلاك به دنبال اثر رفت
فرمان قضا آ مد و آرام و سبكبال
چون شاپركان پر زده دنبال قدر رفت
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر