
امروز براي كاري به شازند اراك رفته بودم در دو مكان ياد عزيزم تمام وجودم را در بر گرفت و جايش را خالي كردم . رفته بودم كارخانه قند شازند و سپس رفتم به منازل سازماني كاركنان كارخانه قند شازند . جائيكه پروانه شايد روزي در كنار خواهرش به آنجا رفته باشد
براي من مهم نبود كه اطمينان داشته باشم كه او در اين مكان آمده يا نه برايم مهم اين بود كه او در خاطراتش از اين مكان با من سخن مي گفت و من او را در ميان باغ هاي انگور شازند جستجو كردم .من با او به خريد انگور عسگري كه دوست داشت رفتم و ديوانه وار هر چه انگور در آن باغ بود خريدم چرا كه او فقط انگور عسگري را دوست ميداشت و من هميشه هر چه او دوست داشت مي خريدم
من او را در كنارم احساس مي كنم اگر امكاني دارم مثل هميشه به خاطر ياري اوست ونفس اوست كه به من زندگي مي بخشد و من با او زندگي مي كنم و به همين دليل است كه زندگي را ادامه ميدهم چون او با من است
من تمام توانم را بكار ميگيرم تا او را راضي كنم .
من مي كوشم موجبات آرامش او را فراهم كنم .
من قادر نيستم بدون اذن او كاري كنم و مي ترسم از اينكه او را آزرده كنم
او از من هميشه ميخواست كه براي امنيت و تامين زندگيمان برنامه ريزي كنم و من در پي سال ها تلاش بايد او را مطمئن كنم كه مي توانم او را از اين دلواپسي برهانم
من با آرامش و با تلاش خواهم كوشيد تعهدم را انجام دهم.
امان
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر