شب های بی شمار به یادت گریستم
درد و دریغ چرا با تو نیستم
در باورم نبود که روزی بدون تو
مانم در این جهان و توانم که زیستم
ای چرخ روزگار کجا برده ای مرا
من در فراق یار چه دانم که چیستم
دیوانه ای خموش که شب روز میکند
خندم به حال خویش ندانم که کیستم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر