یکی در کوچه ای متروک روزی
بساط سفره ای گستردو بنشست
درون سفره شمعی بود روشن
بدستش شاخه ای از نرگس مست
پس از چندی یکی از کوچه بگذشت
نگاهی بر بساطش کرد و بر دست
بدو گفتا بساطت گشته خالی
خریداری برای شمع و گل هست؟
جوابش داد ای غافل ندانی
چه کس با نرگس و با شمع پیوست؟
چو از ره میرسد پروانه بینی
خریدار گل است و شمع همدست
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر