عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۸۷ آذر ۲۸, پنجشنبه

گمگشته


دلم ميخواست چون رودي خروشان
سر به سنگ و ديواره و زمين ميكوبيدم
پر تلاطم و شتابان. افتان و خيزان
ديوانه وار و نا آرام دل به دريا ميزدم. به وحدت ميرسيدم
به يار . به اصل
يگانگي را تجربه ميكردم. دل را صيقل ميدادم. صفا را. بيخودي را. وفا را
پاكي را . همه را به هم پيوند ميزدم
و معجوني ميساختم
به نام عشق
حس ميكنم در خود گم شده ام نمي يابم خود را كاش كسي پيدايم ميكرد
به رنگ گل سرخ حسادت ميكنم. به بال رنگارنگ پروانه ها حسادت ميكنم
به دلداده گي شمع حسادت ميكنم
به تاثير واژه ها. به بوسه مرغان عشق. به سبزي بهاران. به سرخي شفق
به آبي آسمان. به سرگشتگي بيد مجنون. به استواري سرو ناز
به شكوه علفزارها. به قلبم كه جايگاه زيباترين واژه هاست
به همه زيبائيها
حسادت ميكنم كه كاش جاي آنها بودم
به روح سركشم مي انديشم كه تا به كجا خواهد رفت
به عصيانم كه با من چه خواهد كرد
به ترديدي كه ذهنم را آشفته كرده است
و تمام وجودم را در چنگال بي رحم خود مي فشارد
به نداي قلبم. به همه چيز مي انديشم
ولي جز سرگشتگي چيزي نصيبم نمي شود

هیچ نظری موجود نیست: