
چشمه مي جوشد
اما به آرامي
من همان چشمه ام
آتشفشان ميغرد
فوران مي كند
عقده هايش را بيرون مي ريزد و بعد آرام ميشود
من آن آتشفشانم
ولي هرگز آرام نمي شوم
شمع خود سوزي مي كند
شعله سركشش هديه زندگيست
من همان شمعم
كوه استوار است با همه رازهاي پنهانش
من همان كوهم
ستاره در پهنه تاريك آسمان در آرزوي ديدار خورشيد است
من آن ستاره ام
رود شتابان و پر خروش در آرزوي آغوش درياست
من آن رودم
پرنده عاشق در آرزوي غرق در بي نهايت پر مي كشد
من آن پرنده ام
پرواز يعني عبور از مرز نامرئي زمان
پرواز يعني گسستن از بندها
يعني عبور از ديوار شيشه اي اسارت جسم
اي كاش پر پرواز داشتم
اي كاش پر پرواز داشتم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر