
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا ، شايد خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران
چه معصومانه می باريد
غروب سرد پاييزي فضاي شهر من بي تو
چه بي رنگ و غم انگيز است
يكي اندر ميان كوچه ها ي شهر من
فرياد مي دارد
سرود تلخ رفتن را
و من در كوچ غمگين پرستو ها ي سر گردان
ميان برگهاي خسته از طوفان
به ياد لحظه ها ي با تو بودن
اشك ميريزم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر