عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۸۷ مهر ۱۹, جمعه

تغيير


روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش

قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . فرد

خلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود

او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را

برداشت آ ن را برگرداند و اعلان دیگری روی آ ن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و

آ نجا را ترک کرد. عصر آنروز آن فرد به آ ن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد

کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او فرد را شناخت

و خواست كه اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آ ن چه

نوشته است؟

مرد جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم

و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

مرد كور هرگز ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها

ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.

حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت

است .... لبخند بزنید

هیچ نظری موجود نیست: