عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل
استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است
۱۳۹۱ شهریور ۲, پنجشنبه
گفتگو با خداوند
گفتم به تو ای دوست که من خسته ام امروز
گفتی که رها کن همه امید به من کن
گفتم که به درد دل من نیست کس آگاه
گفتی که منم واسطه کوتاه سخن کن
گفتم که نباشد به جز از عشق تو ما را
گفتی که من از رگ به تو نزدیکترم روی به من کن
گفتم نکند یاد بری این من مسکین
گفتی نبرم یادتو گر یاد زمن کن
گفتم صنما صبر و صبوری دگرم چند
گفتی تو چه دانی چه زمان تکیه به من کن
گفتم تو بزرگی و منم ذره ولی دور
گفتی که قدم نه به رهم قصد به من کن
گفتم تو صبوری و منم عاشق دیدار
گفتی که منم مصلحتت شکوه به من کن
گفتم که منم یکه و تنها چه توان کرد
گفتی که تو نزدیک منی یاد زمن کن
گفتم که گنه کار منم توبه چه حاصل
گفتی که منم صاحب حق توبه به من کن
گفتم که پذیرا ی منی گر به سر آیم؟
گفتی که منم داور تو مویه به من کن
گفتم چه کنم زاین همه احسان و محبت
گفتی که فقط یاد زمن یاد زمن کن
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر