شب به مهمانی در خانه دوست
شب مهتابی و گرم است هوا
زیر آن چادر آغشته به الماس خدا
همه در بستر خود خوابیده
گاه گاهی سخن شیرینی
موجی از خنده بهمراه کند
و سکوت شب و مهتاب بهم میریزد
ساعتی میگذرد
خواب آهسته فرا میرسد از راه ولی
درد هم همره اوست
نرم در گوشم گفت
به گمانم خبریست و مسافر در راه
نیمه شب بود که با همت دوست
کاروان عازم شد
و به هنگام طلوع خورشید
چشممان روشن گشت
دلمان گرم که
هوتن آمد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر