عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۸۷ آذر ۸, جمعه

گرفتار سكوت


من گرفتار سکوتم با یه درد عاشقانه
حرفایی نگفته دارم تو دل صد تا ترانه

واسه ی رهایی از غم میزنم به سیم آخر
میدونم که خوب نمیشه زخمای کاری خنجر

همیشه دارم میخندم به غم شکسته بالی
شاید اینجوری خودم رو بزنم به بی خیالی

اما من باور ندارم چهره ی روی نقابو
آینه پر از دروغو خنده های بی حسابو

تو که رفتی دیگه اینجا حنجرم صدا نداره
پر شده تو قلب دفتر غزلای نیمه کاره

میدونم دیگه چشاتو توی خوابم نمی بینم
توی این بیابون از تو یه سرابم نمی بینم

ديگه پاهاي قشنگت روي گلها نمي شينه
خنده هاي دلپسندت روي لبها نمي شينه

ديگه از راه نمياي با روي بازت
نكني شانه به گيسوي درازت

ديگه در گلدون خونه گل ياسي نميكاري
ديگه پا تو تو اطاقت روي قالي نميذاري

ميدونم فصل بهار باز دوباره پيدا ميشه
پاييز زرد غم انگيز و خزون برپا ميشه

برفا از سقف خدا از آسمون پر ميزنه
باز خورشيد تابستون به زمين سر ميزنه

اما از بخت سيام تو اين زمين تو اين زمون
من بيچاره و تنها ميمونم با دل خون

تاكه يك روزي خدا با دل من كنار بياد
ما دو تا رو دوباره كنار هم يار بخواد

هیچ نظری موجود نیست: