عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۸۷ مرداد ۳, پنجشنبه

انسان باشيم

دانه مي چيد كبوتر
به سر افشاني بيد
لانه مي ساخت پرستو
به تماشا خورشيد
صبح از برج سپيداران مي آمد باز
روز با شادي گنجشگان مي شد آغاز
نغمه سازان سرا پرده دستان و نوا
روي اين سبزه گسترده سرا پرده رها
دشت همچون پر پروانه پر از نقش و نگار
پر زنان هر سو پروانه رنگين بهار
هست و من يافته ام در همه ذرات بسي
روح شيداي كسي نور و نسيم نفسي
مي دمد در همه اين روح نوازشگر پاك
ميوزد بر همه اين نور و نسيم از دل خاك
چشم اگر هست به پيدا و به ناپيدا باز
نيك بيند كه چه غوغاست در اين چشم انداز
مهر چون مادر ميتابد سرشار از مهر
نور ميبارد از آِينه پاك سپهر
ميطپد گرم هم آواز زمان قلب زمين
موج موسيقي رويش چه خوش افكنده طنين
ابر مي آيد سر تا پا ايثار و نثار
سينه ريزش را مي بخشد بر شاليزار
رود مي گريد تا سبزه بخندد شاداب
آب مي خواهد جاري كند از جوي گلاب
خاك ميكوشد تا دانه نمايد پرواز
باد مي رقصد تا غنچه بخواند آواز
مرغ ميخواند تا سنگ نباشد دلتنگ
مهر ميخواهد تا لعل بسازد ازسنگ
تاك صد بوسه ز خورشيد ربايد از دور
تا كه صد خوشه چو خورشيد بر آرد انگور
سرو نيلوفر نشكفته نو خاسته را
مي دهد ياري كز شاخه بيايد بالا
سر خوشانند ستايشگر خورشيد و زمين
همه مهر است و محبت نه جدال است و نه كين
اشك مي جوشد در چشمه چشمم نا گاه
بغض مي پيچد در سينه سوزانم آه
پس چرا ما نتوانيم كه اين سان باشيم
به خود آييم كه انسان باشيم

هیچ نظری موجود نیست: