چند ساعتی است که مشفول فکر کردنم تا هم درد دل خودم را بیان کنم و هم مطلبی شایسته سایت مادر عزیزم بنویسم.
الان ۵ روز است که به این مطلب فکر می کنم که چه چیز عنصر اصلی و پایه استوار یک زندگی و حامی بقا و سلامت آن است.
عشق؟؟؟ تصور نمی کنم جواب این سوال باشد که بسیار ی را می شناسم عاشق ولی از همزیستی گریزان. عشق به گفته اکثریت در طول زمان رنگ می بازد.
شناخت؟؟؟ بعید میدانم . زمانی طولانی می طلب تا دو همراه به شناخت برسند و حتی بعد از آن شناخت چون یک تیغ دولبه هم نکات اختلاف را بیشتر نشان می دهد و هم امکا ن پوشاندن و مخفی کردن نکات ریز را از هر دو سلب می کند.
خانواده؟؟؟ شاید ۵۰ سال پیش بسیار اثر کارسازی داشتند ولی امروز روز که خانواده ها در آخرین مراحل یک ارتباط مطلع می شوند و در اکثر موارد از دوستان نزدیک دو نفر هم کمتر می دانند حتی اگر بخواهند اثر چندانی در یک زندگی نخواهند داشت.
قسمت/شانس ..... چیزی جز لبخند برای این یکی ندارم .
جوابم به این سوال خودم یک کلمه بیشتر نیست
< باور >
شاید روز دیگری حوصله کردم و نوشتم چرا و لی برای خاتمه فقط این را می نویسم . آنان که مادرم را می شناختند می دانند که اسطوره باور بود. چه دیر شناختمش و چه دیر از او درس می گیرم .
هوتن
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر