فریاد زنم نام تو چون وقت اذان است
تا جمله بدانند مرا حال چه سان است
افتاده دلم در چم گیسوی سیاهت
دایم همه جا نام توام ورد زبان است
چون تشنه که بیهوده به دنبال سراب است
در کوی تو ام با سر و با پای دوان است
از مردم فرزانه چو پرسند نشانم
گویند که دیوانه ی بی نام و نشان است
خود دانی و من دانم و آن خالق گل ها
دیوانه بی نام و نشان نیست امان است
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر