عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل
استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است
۱۳۹۱ شهریور ۲۹, چهارشنبه
به یاد او
سحر چون پرده ی تاریک شب را
زسقف آسمان آرام برداشت
صدای نغمه بلبل شنیدم
که با برگ گلی با خنده میگفت
بهارآمد ، زمستان رفت بر خیز
هوا ازعطر خود کن باز لبریز
درختان رخت نو پوشیده بر تن
زمان زندگی شد ، نو شکفتن
زجا برخیز و لب با خنده بگشا
ز شهد خود مرا سیراب بنما
من از شوق تو میخوانم به بستان
به امید تو آیم در گلستان
کنون هنگام شوروعشق و مستی است
زمان لذت ازآغاز هستی است
زجا برخیز مهمان خواهد آمد
به بر پروانه رقصان خواهد آمد
بساط عیش و عشرت کن مهیا
صبا هم می نوازد ساز خود ر ا
به آواز من و ناز تو چون پار
به پرواز آید ازشوقت دگربار
به زلف بید مجنون رنگ بنشست
بلور یخ ز با م خانه بشکست
کنون وقت است باغ و باغبان هم
به دیدار تو آید باز با هم
گل از خواب گران برداشت سر را
به بلبل گفت آری رفت سرما
تو میخوانی سرود عشق آری
شراب از جام گلها گشته جاری
بساط عشق می چینند گلها
بهم پیوند میگیرند دلها
هزاران شاپرک در باغ آید
به رقص و پایکوبی پرگشاید
همه شاد و خوشند و شادمانند
زدل ها غصه و غم را برانند
ولی ای مرغ خوش آواز برگو
تو میدانی مرا پروانهام کو؟
کنون چندیست ناید با بهاران
به بستان یا میان جمع یاران
تو میدانی کدامین باغ رفته ؟
به آغوش کدا مین یار خفته ؟
صدای بلیل شوریده نا گاه
به آرامی شنیدش گفت با آه
دگرپروانهات پرواز کرده
به باغ دیگری پر بازکرده
به گلهای بهشتی برنشسته
کناردوستان اندرنشسته
به باغی رفته او با جمع یاران
که هرروزو شبش باشد بهاران
درآن بستان خزان برگل نباشد
به جا مش جزشراب ازگل نباشد
بیا تا باهم او را شاد سازیم
به یادش نغمه ها باهم بسازیم
که او عاشق به گل بود وبه بلبل
پرش نازک مثال برگ سنبل
اگر اشکی به برگ گل نشیند
دگرپروازاو را کس نبیند
دلش را با وجودت شاد گردان
حدیث عشق او با خود تو برخوان
اگرپروانه ای را شاد کردی
دلش را ازغمت آ زاد کردی
یقین کن شا د گردانی تو او هم
که او بیگانه بد با غصه وغم
به یادش درخزان و دربهاران
سرایم نغمه ها درباغ و بستان
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر