پیر زن گوشه تاریک اتاقی نمناک
چشم بر روشن در دوخته بود
سالها بود دگر قدرت پرواز نداشت
بال ها خسته و بی روح و رمق
هر دو پایش بی جان
تک و تنها به امیدی که کسی
در گشاید شاید
و نشیند به کنارش از مهر
لقمه ای نان و پنیر ش در کام
یا که با او به سخن بنشیند
درد دل گوید و فریاد
ز بی مهری فرزند کند
سال ها آمد و شد
گل به بار آمد و پائیز برفت
برف سنگین زمستان بارید
هرم خورشید زمین را سوزاند
خبری لیک ز فرزند نشد
پیر زن چشم به در دوخته بود
با ز هم با امید
که یقین می اید ، که یقین می اید
آمد اما روزی
که دگر کنج اتاق تاریک
جای او خالی بود
پیر زن اول یک فصل بهار
رفت و جای دگری ساکن شد
ساکن باغ گلی
همه فصلش چو بهار
باغی از عاطفه و مهر و صفا
همه با هم همراه
و دگر پیر زنی تنها نیست
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر