عمر پروانه با بهار آغاز
میرود با خزان به همره گل

استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ بلامانع است

۱۳۹۱ خرداد ۲۲, دوشنبه

فراموشی

پیر زن گوشه تاریک اتاقی نمناک
چشم بر روشن در دوخته بود
سالها بود دگر قدرت پرواز نداشت
بال ها خسته و بی روح و رمق
هر دو پایش بی جان
تک و تنها به امیدی که کسی
در گشاید شاید
و نشیند به کنارش از مهر
لقمه ای نان و پنیر ش در کام
یا که با او به سخن بنشیند
درد دل گوید و فریاد
ز بی مهری فرزند کند
سال ها آمد و شد
گل به بار آمد و پائیز برفت
برف سنگین زمستان بارید
هرم خورشید زمین را سوزاند
خبری لیک ز فرزند نشد
پیر زن چشم به در دوخته بود
با ز هم با امید
که یقین می اید ، که یقین می اید
آمد اما روزی
که دگر کنج اتاق تاریک
جای او خالی بود
پیر زن اول یک فصل بهار
رفت و جای دگری ساکن شد
ساکن باغ گلی
همه فصلش چو بهار
باغی از عاطفه و مهر و صفا
همه با هم همراه
و دگر پیر زنی تنها نیست

هیچ نظری موجود نیست: